چند برگ پس و پیش
مریم سعیدی
نشستهام پشت فرمان، مهسا کنار دستم است و علی تنها نشسته روی صندلی عقب. سرش را جلو آورده و یک جمله در میان رو به من و مهسا کجش میکند. «دستفرمونت خوب شدهها!» «صندلیت رو بکش جلو شاگرد شوفر!» «ضبطت بلوتوث داره؟» «تو راستی بلیط رفتت رو گرفتی یا معلوم نی کی بری؟»
بحثِ آنتالیا، اقامت تحصیلی، برنامهریزی بلندمدت به مقصد امریکا، باشگاه تیآرایکس و کمر باریک که میشود مهسا ناخودآگاه صدایش را دو پرده پایین میآورد. کلماتش را کش میدهد. به فعل جملهی «والا هنوز واسه خرید اقدام نکردم» نرسیده که تلفن علی زنگ میخورد. پیچ ولوم ضبط را یک دور کامل میچرخانم سمت خودم. خواننده از وسطهای «باد میشم میرم تو موهات» به گوش نمیرسد و صدای «چاکرِ آقای...» علی به جایش ماشین را پر میکند. سرم را متمایل به علی میکنم، به گوشیاش. گوشهایم قدری تیز شده که بعید نیست پارچهی شال دور سرم را بشکافد.
«والا مهمون دارم امشب...»
ساعت مچی روی دستم کنار یک قلب کوچک قرمز عدد ۱۲۰ را نشان میدهد. اخطار میدهد. تصور میکنم قلبم الانهاست که دربیاید و بیفتد یک جایی بین کلاچ و ترمز. شروع به حرف زدن میکنم. جملاتی کاملاً بیربط: این میدونه قبلاً همین شکلی بود؟ امام نبود اسمش؟ این پاساژو کی ساختن؟ در داشبورد بازه؟ شهر جون گرفتهها، زمان ما برهوت بود...
صدایم آنقدر رسا نیست که کسی خودش را مخاطبم فرض کند و جوابم را بدهد. علی میگوید: «داداش آخه مهمون عادی نیست که، جان خودت ویژهست.» بعد چند برابر آنکه حرفش خندهدار به نظر بیاید قهقهه میزند و دستش را سه بار پشت سر هم میکوبد به ران پایش. تهماندهی صدای ضبط را خفه میکنم و با صدایی بسیار رسا میگویم: «علی جون! تو راحت باش ها! ما با کسی مشکلی نداریم. به زندگیت برس.» حالا شک ندارم صدایم به آنطرف خط هم رسیده. ترس برم میدارد که نکند صدایم به قدر کافی بیتفاوت نبوده باشد. مهسا از گوشهی چشم نگاهم میکند. سنگینیاش را احساس میکنم. نگاهم قفل حرف الف روی پلاک ماشین جلویی است. علی هم که گوشیاش را از گوشش فاصله میدهد و رو به من میچرخد و میپرسد: «مطمئنی؟» چشم از الف پشت چراغ قرمز برنمیدارم و فقط سری به تأیید تکان میدهم. دلم پیچ میزند که مهسا دارد چه فکری میکند؟ که داوطلب شدهام این همه راه دنبالش بیایم که صبح زود برود ریز نمراتش را از دانشگاهی که چهار سال پیش دانشجویش بودیم بگیرد یا پی بهانه میگشتم؟ وگرنه چه اصراری بوده بعد این همه مدت امشب خانهی علی بمانیم؟ نمیگذارم اینطوری فکر کند، دنده را از یک به دو میرسانم و برمیگردم توی صورت مهسا نگاه میکنم و میگویم: «دلم تنگ شد واسه سینا! گوشیم رو برمیداری بهش تکست بدی بگی رسیدیم؟ نگران نشه بچهم!» بعد از آینهی پشتی به علی نگاه میکنم و میگویم: «چقدر دوست داشت ببینتت تو رو! بس من نشستم خاطره تعریف کردم براش. گفتم میایم پیش تو. خیلی سلام رسوند.»
منتظر جواب نمیمانم و پیچ ولوم را مخالف خودم تا آنجا که جا دارد میچرخانم.
کیسهی ژامبون و خیارشور و باگت روی مچ یک دستم و کولهپشتی روی شانهی دیگرم است. کیف را میاندازم روی مبل وسط هال علی. زیپش را باز میکنم و اورال سبز کمرنگی را که روی بقیهی وسایل تا شده است بیرون میکشم. جلوی آینهی چوبلباسی دستی به سیاهی زیر چشمهایم میکشم. نوک انگشتهایم از ریملهای ریخته سیاه میشوند. فکر میکنم از ریخت افتادهام و بهتر است کارها که تمام شد دستی به سر و رویم بکشم. کیسهی آبمیوهها، ماست، خیار و گوجه را از دست مهسا میگیرم و میروم سمت آشپزخانه. رو به آن دوتای دیگر میگویم: «من ترتیب اینا رو میدم.»
ساعت از ده گذشته. ریمل جدید را روی قبلیها زدهام، چشمم را سنگین کرده. ما سهتاییم. از کس دیگری خبری نیست. علی با شماعیزاده پیچ و تاب میخورد و هر چند ثانیه داد میزند: «جونم عمو حسن!» صورت مهسا جمع میشود. آب میوه را سر میکشد، صورتش باز میشود و من قدری میخورم که «کس دیگهای نمیاد؟»، «خودمون سهتاییم؟»، «از رفیقت خبری نیست؟!» یا هرچیزی شبیه اینها از دهانم در نرود.
چیپس فلفل سیاه را که توی ماستوخیار میچرخانم صدای زنگ میآید و صفحهی آیفون روشن میشود. روی صفحهی مستطیل سیاه و سفید پس سر و گردنش را میبینم. زیادی نزدیک زنگ ایستاده، آنقدر که خال گرد سیاه و بزرگ روی گردنش پیداست. دست میکشم زیر سینهی چپم و ساعت مچیام را از دستم درمیآورم. یک دانه لیمو شیرازی برمیدارم، از وسط قاچ میزنم و روی زبانم میچکانم. علی میرود که در را باز کند. مهسا با لپهای گلانداخته و نیش باز میگوید: «چشمت روشن!» به طرفش چشمغره میروم که دهنش را ببندد. که گه میخوری از جنبهات بیشتر میخوری.
از در که تو میآید با صدای خیلی بلند میگوید: «سَ لااام.» بین سین و لامش هنوز فاصله است و الفش را تا جا داشته باشد کش میدهد. هنوز بیدلیل بعد از ورود میخندد. موبایلم را برمیدارم و پیامهایم را باز میکنم. سینا پیام قبلی را دیده ولی هنوز جواب نداده. آنلاین است. مینویسم: عزیزم؟؟؟ با سه تا علامت سوال. علی را بغل کرده و با مهسا هم چاقسلامتی میکند. حالا مبل را دور میزند تا به من برسد. با نوک سبابهاش سه بار روی شانهام میزند. در لحظه از خودم نفرت پیدا میکنم. چقدر ناشیانه، چقدر زشت! تو هم یکی مثل مهسا. قفل گوشی شدنت چه بود این وسط. سعی میکنم گندم را با طرز سلاموعلیک کردن جبران کنم. هنوز میخندد. همانطور که وارد شده بود، نه یکجور دیگر. میگوید: «این طرفا! خبر میدادید با علیآقا شهرو چراغون میکردیم.» یک کلاه بافتنی زرد کشیده روی موهاش. با همان کت و کلاه مینشیند روی مبل. نه روبهروی من است نه کنار دستم. برای دیدنش باید یا نیمدور بچرخم یا جایم را عوض کنم. به علی میگویم: «چی شد موزیکت؟» به جای علی او جواب میدهد: «بذارید منم برسم بهتون... یه کم معاشرت نکنیم؟» لبخند میزنم. لبخندم ملاط کافی ندارد، روی صورتم نمینشیند. رو کرده به مهسا. از بلیطهای گران آنتالیا میگویند، از قیمت لیر، تورم ترکیه. علی ظرف ژامبون را پر میکند. نانهای تازه را از وسط برش میزند. او کلاهش را از سرش درمیآورد و دستی به موهایش میکشد. شکستگی ابرو همانجاست. فرق کج موها همانجاست. عادت دست کشیدن کف سر هم سرجایش است. تمام چیزهایی که هست را میشمارم، بعد نوبت آنها که نیست میشود. به خودم نهیب میزنم و گوشیام را دست میگیریم. به محض اینکه جوابم را میدهد قطع میکنم. یعنی دستم رفته بود به قطع کردن که ثانیه آخری تلفنش را جواب داده بود. دوباره نمیگیرمش، به جاش منتظر میمانم. به هوای برداشتن چیپس بلند میشوم و کمی متمایل به چپ مینشینم. با هر جملهای که مهسا با صدای زیر و با ناز و ادایش میگوید جواب میدهد: «ایولا.» مثل وقتی بعد سه بار سه واحد آمارم پاس شد. وقتی خانهای پیدا کرده بودم که صاحبخانهاش گیر نباشد و بشود راحت شب و روز به آن رفتوآمد کرد. مثل وقتی شالگردن زرشکی را که مادرم بافته بود کار دست خودم جا زدم و کادوی تولد دور گردنش پیچیدم. علی بلند میشود و میرود سراغ کنترل تلویزیون. صدا را زیاد میکند و با ابی میگوید: «پس فرستاد!» خارج از ریتم کمرش را میچرخاند. میزنم زیر خنده. انگار باد زده و تقویم را چند دور عقب برده. علی مدل شوهرخالهای میرقصد. خودش اسم این رقص مضحکش را گذاشته بود شوهرخالهای. باید همه بلند میشدیم، دستهایمان را میگذاشتیم پشت لالهی گوشمان و کمرمان را دور یک دایرهی فرضی میچرخانیدم. دست مهسا را میگیرم و محکم میکشم. دوست دارم بروم سمتش و دست او را هم از آرنج توی دست بگیرم و بکشم که مهلت نمیدهد. خودش میایستد، سیگار را گوشهی لبش میگذارد و دودش را به سمت چشم بستهاش بیرون میدهد. بعد میچرخاند. همه میچرخانیم و به جای «پس فرستاد» داد میزنیم: «صدر اسلام.» داد میزنیم: «چسب اسکاچ.» از خنده غش میکنم. خوشحالم. میروم به سمتش. انگار که سکندری خورده باشم یا پاهایم تابهتا روی زمین قفل شده باشند. انگار اگر نگیردم ممکن است پخش زمین بشوم. پشتم به مهساست و نگاهش رویم سنگینی میکند. پیچوتاب پاهایم را میگیرم. مهسا میگوید: «گوشیت! گوشیت داره زنگ میخوره.» دیر میچرخم. دیر به سمت مبل میروم و عکس سینا روی صفحه خاموش میشود. میخواهم صفحهاش را برگردانم روی مبل ولی پشیمان میشوم. برایش مینویسم: کجا بودی تا الان؟ تیک پیامم هنوز آبی نشده و دلم میخواهد ادامه بدهم، شلوغش کنم و بهانه بتراشم: یه اِسِمِس ساده خیلی وقتگیره؟ به کارت برس مزاحمت نمیشم. یا بزنم به سیم آخر و بنویسم: لازم نکرده زنگ بزنی. ولی هیچکدام این کارها را نمیکنم. گوشی را میگذارم روی میز. یکجوری که اگر باز زنگ خورد چشمم ببیندش. باز برمیگردم به همانجای تقویم که داشتیم میخوردیم و میرقصیدیم و اگر من قرار بود پخش زمین بشوم او آنجا ایستاده بود. موزیک قبلی تمام شده و بعدی بلافاصله شروع میشود. علی کت او را کشیده روی سرش و ایستاده روی مبل و حسابی پیچ و تاب میخورد. مهسا صورتِ جمعش را با یک چیپس غرق در ماست باز میکند. کش مو را از دور گیسم باز میکنم و سرم را خم میکنم و تند میچرخانم. همه چیز دارد دور سرم میچرخد و موهام پخش شده روی صورتم که صدای موزیک کم میشود. کنترل دست اوست. سرش را رو به همهمان تکان میدهد و به تعداد میگوید: «ببخشید.» برای آنکه پخشِ زمین نشوم خودم را پرت میکنم روی مبل. گوشیاش را برمیدارد. دکمهی سبز را فشار میدهد و میگوید: ««سَ لاااام.» بین سین و لامش خیلی فاصله است. میرود توی اتاق خواب علی و در را پشت سرش میبندد. ساعت مچیام را میبندم به دستم. ساعت و روز و ماه و سال را دقیق نشان میدهد. علی میپرسد: «بریزم؟» جای هردوتایمان جواب میدهم: «کافیه! ما باید صبح زود بیدار بشیم.»