نیشکر تلخ
شاهین خزامیپور
مهتاب از بلندای آسمان به انبوه مزارع نیشکر پهن شده در دشت میتابید. مه رقیق و کمارتفاعی سرتاسر منطقه را پوشانده و ساقههای سبز نیشکر اینجا و آنجا، در بالای این لحاف شیشهای، نوک زده بودند.
دو مرد به زحمت خود را از کانال بزرگی بالا میکشیدند، یکی سیهچرده، بلند قامت و با هیکلی عضلانی، سر و روی پیچیده در چفیه و دیگری با قد و قامتی میانه، که مسنتر به نظر میرسید. خطی، شاید بازمانده از جدالی قدیمی پیشانیاش را شیار عمیقی زده بود که تا زیر یکی از ابروها امتداد داشت.
مرد بلند قامت قمهی سرکجی را در دستش بالا و پایین کرد، پس از فین بلندی، با تقلای زیاد، از زیر پیراهن، گالن چهارلیتری پیچیده در پلاستیکی را بیرون کشید.
هر دو قوزکرده از ریل قطار موازی کانال گذشتند و در دل مزرعه بزرگی که تا افق امتداد داشت گم شدند. نور مهتاب به زحمت از لابهلای مه و ساقههای بلند میگذشت و در پشت سر مردان، راه باریکی از نیشکرهای خم شده و شکسته را روشن میکرد. قمهی نیبُری با پهنای خود میرفت و میآمد. ساقههای بلند نیشکر میخوابیدند. مرد عقبی با احتیاط شاخ و برگها را پس میزد و آهسته جای قدمهای مرد چفیهپوش، پا میگذاشت. در همین زمان کوتاه چند قدم عقب افتاده بود. تمام تلاشش ان بود که ساقههای نی را نشکند. حس میکرد پس از غوطهور شدن در آب سرد کانال، حالا در هوای خفهی مزرعه عضلات پایش منقبض شده و بفرمان او نیستند.
صدایی گفت: «پس چته سَعَد؟! نکنه دست و پات میلرزه؟»
مرد کوتاه قد، زور زد تا لحنش حالت آدم ترسیدهای نگیرد و پاسخ داد: «نه بابا ، دست و پا چین؟!»
«پ چیه سِنگ سِنگ میکنی؟!»
سَعَد پشت گردنش را خاراند. یکی دو تا از انگشتهای چسبناکش را لیسید. شکمش از بوی شیرین مزرعه قیلی ویلی میرفت. مکثی کرد و گفت: «حواسم پیش حرفهای بقیه بود!»
مرد بلند قامت پا سست کرد قمه و گالن را دست به دست کرد و با پهنای دست محکم به گردنش کوبید. خون پشهای روی پوست نمناکش ماسید.
گفت: «ببین اگه میترسی یا نمیخوای بیای از همینجا برگرد. هر کی تو گور خودش میخوابه. اون بقیه هم میتونن منتظر بشن تا صاب کارخونه دلش براشون بسوزه و پا پس بکشه.»
سعد به انبوه ساقههای اطراف نگاهی کرد و گفت: «نه، ترس چی؟! فقط انگار...!» بعد ساکت شد.
چشمهای مرد جلویی به دنبال هر حرکتی تاریکی را سوراخ میکرد. اخم کرده پرسید: «نکنه تو هم چشمت به اون چندرغاز اضافهایه که بعد از هر اعتصاب جلومون میندازن؟!»
لابه لای چند صدای خفهی سرفه، سَعَد گفت: «نه جون آقام جابر، اما بقیه میگن کم کم باید بریم جلو.»
جابر به سر و روی مرد اشاره کرد: « باید چفیه میزدی، پشهکورهها نخورنت.»
سَعَد با دست پشهکورهها را تاراند: «ها ذلهم کردن!»
جابر به جلو خم شد و ساقهی ضخیمی را برید. کمی نفس تازه کرد و پرسید: «تونم میگی کم کم؟! تا کی؟! کمکم، پول تو جیبت آورده؟! براشون شدیم عین سگهای پیر، اونها هم فهمیدن که سگ بیدندون گاز نمیگیره.»
سَعَد کلافه از پشهها گفت: «یعنی حالا ما داریم میریم گاز بگیریم؟!» فکرش، تمام هفتهی گذشته، بین حرص و جوش جابر و داد و بیداد دیگران تا چه کنند، پس و پیش میرفت.
جابر قلمهی کوچکی از نیشکر سبز را بدست سَعَد داد و گفت: «ها پس چی؟! مطمئن باش حالا حالاها یادشون نمیره!»
سَعَد قلمه را به نیش کشید، تف غلیظی انداخت و گفت: «اینها هنوز شیرین نشدن، تلخند بیشتر.»
جابر با دهان بسته خندید. هنوز فصل درو نرسیده بود.
نیشکرها هنوز سبز بودند. آتش که موقع درو به جان شاخ و برگ زرد و خشک نیشکرها میافتاد و کار را برای نیبُرها آسان میکرد، اگر ساقه و برگها سبز بودند، کل مزرعه را از بین میبرد.
جابر پوزخندی زد و به ماه نگاهی انداخت.
یکی دو قدم به جلو برداشت. با صدای شکستن ساقهای، یکباره ایستاد و گردنش را چرخاند، گوش تیز کرد. گویا به صدایی از عمق جنگل نیشکر گوش میداد. سر کج کرد و آرام پرسید: «سَعَد صدای خورخور را میشنوی؟»
سعد پاسخ داد: «آره، انگار چندتان، نزدیکن!»
جابر با دست به سمت پایین اشاره کرد.
«بشین، بقیهی راهو باید چهار دست و پا بریم جلو.»
«تا کجا؟!»
«نزدیکای شونه خاکی که بشیم خلاصه. حواست را بده سر و صدا نکنی.»
سعد پرسید: «میگم جابر راه را بلدی؟ دور خودمون تاب نخوریم؟!»
جابر انگار با خودش، آرام گفت: «نمیدونم، فقط حس میکنم ریل قطار پشت سرمونه.»
ساقههای نرم نیشکر زیر وزن بدنها خم میشدند. تیزی ساقههای خشک، تنشان را میخراشید. شیرابهای چسبناک دستها را نوچ کرده بود. چند متر جلوتر جابر یکهو روی شکم دراز کشید، گردن دراز کرد، با فشار آرنج و ساعد، ساقههای پیش رویش را خواباند. عرقی سرد، مثل موجی، نرم نرمک کمرش را لرزاند که تا شقیقهها بالا آمد و روی پیشانیش نشست. به گالن کنار دستش نگاهی کرد و در سکوت با انگشت سبابه به چشمهایش و سپس منظرهی روبهرو اشاره کرد. سَعَد با چشمهای از حدقه درآمده دست او را دنبال کرد. حس میکرد زخم پیشانیاش زق زق میکند. پیش رویشان، به اندازهی یک زمین فوتبال کوچک، تودهی درهمی از ساقههای لهشدهی نیشکر روی زمین پهن شده بود. ده بیست متر جلوتر چند هیکل نقرهای رنگ با سر و صدا، سر به زمین میکوفتند و خاک و ساقههای نیشکر را زیر و رو میکردند. تودهی سیاهی از پشهها با هر حرکت جانورها، جابهجا میشد.
جابر آرام گفت: «میبینیشون؟! اومدن لفت و لیس.»
«آره ، مال حروم همیشه میچسبه.»
جابر نیمتیغ شد و گفت: «حالا که اینها اینجان، حتماً سگها و شکارچیها هم هستن! باید حواسمونه جمع کنیم.»
حیوان بزرگی که نزدیکتر بود، تکانی به خود داد. بخار دهانش در تاریکی شب سفیدی میزد. جابر برق دو دندان دراز او را دید و بوی نفس او که در هوا پراکنده میشد دلش را آشوب کرد. جانور انگار متوجه حضور کسی شده باشد، آهسته چرخی زد، فین فینی کرد، هوای اطراف را به دماغ کشید، مکثی کرد و به ظلمات میان ساقههای درهم رفتهی نیشکر خیره شد. مردها نفس حبس کرده، ضربان شقیقههایشان را حس میکردند. از نیبُرها شنیده بودند گراز اگر بترسد تا حد مرگ زخم میزند.
دو تا از جانورها بزرگ بودند و تولهی کوچکی دور و برشان میلولید. تا همینجایش هم کلی نیشکر را صاف کرده بودند.
جابر سر کج کرد و آرام گفت: « میبینی، عین حضرات، هرچی تونستن میخورن، حتی مواظبن خردهریز دور سفرهشون هم بهدرد کسی نخوره.»
از ذهنش گذشت، خیلی مسخره است این آخر کاری، زیر دست و پای گراز تکه پاره بشوند. به راست خم شد و آهسته راه را کج کرد تا از حیوانها دور شوند. صدای خرناس جانورها هنوز از دور شنیده میشد.
کمی بعد روی پا ایستاد و نفسی تازه کرد.
سعد در بین راه فکرش مثل یویو به اینطرف و آنطرف میرفت. گاهی به یاد خاطراتش از کودکی دربارهی مزرعهی نیشکر میافتاد، وقتی که مزرعه هنوز برایش محلی پر از قصههای اشباح بود. همین که میدید انبوه سارها، بالای مزرعه یکمرتبه به آسمان بلند میشوند و به سمت نقطهای دیگر شیرجه میروند فکر میکرد روحی در میان ساقههای نیشکر جابهجا شده و گلهی سارها وحشتزده رم کردهاند. حالا پس از سالها کار در مزرعه، میدید که شبحی و روحی در کار نیست. مزرعه، به جز قوت روزانه، عین مرض خوره زندگیشان را خورده بود. بعد از آن همه زد و خورد و حقخوری صاحبان کشت و صنعتها، همیشه حاصل عرق ریختنشان در انبارهای شکر ذخیره شده بود، مذاقشان اما همیشه تلخ مانده بود و حالا آن تلخی را ته حلقومش حس میکرد.
جابر هنوز در فکر گرازها و صاحبان مزارع بزرگ نیشکر بود، گویی پیش خود، اما بلند گفت: «ایجوری بهتره، حداقل اگه چیزی تو جیب ما نمیره، اونها هم منفعتی گیرشون نمیاد!»
با صدای خشدار سعد به خود آمد.
«تو خو خودت گرفتار بودی، پس تکلیف اونهایی که حبسشون کردن چی میشه؟!»
جابر مِنمِنکنان پرسید: «یع یعنی چی؟»
سَعَد قدمی به جلو برداشت و گفت: «تو اعتصاب اقلاً میتونستیم شرط بذاریم ولشون کنن!»
جابر گالن چهارلیتری را دست به دست کرد. صدایش را کمی بلند کرد: «آقا یه خر لنگ هم روزی یک فرسخ راه را میره! چقدر اعتصاب؟ چی آوردیم سر کاسه؟» بوی بنزین با بوی شرجی و نیشکر به عطسهاش انداخت.
کمی آرام شده بود. با دلخوری ادامه داد: «ها میتونستیم، اما خو دیدی هر دفعه ما کار را ول میکنیم، یه مشتی غربتی بیکار میارن جای ما را پر کنن!»
سَعَد غمزده گفت: «ها، راست میگی. با چندتاشون حرف زدم. بیشترشون مال جاهای دیگه هستن، اما بعضیهاشون میگن این چند ساله هر وقت اینطرفها خبرهایی باشه یکی دو ماهی برا کار میارنشون اینجا!»
جابر گفت: «چند وقته اینجان مهم نیست، بری تو خونهشون میبینی همیشه بار و بندیلشون بسته و آمادهس. تا تقی به توقی بخوره، فلنگ را میبندن و ازینجا میرن یک جای دیگه!» بعد آرام ساقهی نیشکری را خم کرد و زیر لب گفت: «اما ما مثل این نیشکرها، ریشههامون تو همین خاکه.»
سَعَد در فکر عمری که بین راه روستا تا کارخانه تلف کرده بود، در حسرت یک دوچرخه برای کوتاه کردن راه، آهی از ته دل کشید و پشت سر جابر راه افتاد.
گاه و بیگاه صدای خور خور و خرناس گرازی شنیده میشد و پس از آن تق و پوق شلیک تفنگی. گرازهای زخمی مثل آدمی که ضجه بزند و شیون کند نعره میکشیدند. جابر میدانست که شکارچیها با تقلید صدای گرازها آنها را از عمق به حواشی مزرعه میکشند، سعی میکرد به کنارههای زراعت نزدیک نشود، با عجله تند و تند قمه را به چپ و راست میبرد و راه باز میکرد. به جایی رسیده بودند که نیشکرها شاخ و برگ کمتری داشتند و زمین انگار کچلی گرفته باشد، تعداد ساقهها تُنک شده بود.
هر دو ایستادند. جابر چفیه را بالا داد و عرق پیشانی را با دست گرفت. سعد هِنوهِنکنان با دست شاخ و برگهای اطراف را کنار زد، پرسید: «رسیدیم؟! همینجا خوبه؟» جابر پاسخ داد: «ها، خوبه. یه دردی به جونشون بزنیم که سال تا سال ازش یاد کنن!» بعد دست کرد و قیطان سیمی متصل به سبد کوچکی از دور کمر باز کرد. قمهی نیبُری را به دست سعد داد. سیم را به سبد وصل کرد، زیر لب زمزمه کرد: «داغشون میکنیم! اینها حرف حساب حالیشون نمیشه!»
چند تکه ذغال درشت از جیب شلوار درآورد و در سبد سیمی آتشگردان گذاشت، از گالن چهارلیتری کمی بنزین روی آنها ریخت و شعلهی فندکی را که در دست داشت به ذغالها نزدیک کرد. ذغالها یکباره گُر گرفتند. سیم آتشگردان را در دستان گرفت. ایستاد. سَعَد روی پنجههای پا گردن کشیده بود و تا آنجا که جا میداد، به بالای سر خیره شده بود. جابر آرام گفت: «امشب عروسیشونه.» و لبخند خفیفی پهنای صورتش را پر کرد. دستش را صاف کرد . سبد سیمی شعلهور در هوا میچرخید. ذغالها گُر گرفته بودند و آتش از سوراخ سمبهی ذغالها شعله میکشید و فِر و فِر میکرد. دایرهای از آتش درست شده بود. با همهی قدرت دستش را در جهت پیش رو بالا برد و در یک لحظه آتشگردان را رها کرد. ذغالهای شعلهور رنگین کمانی از آتش در دل سیاهی شب درست کردند و هر یک مثل شهابی در آسمان، زوزهکنان، جایی میان ساقههای چفت شدهی نیشکر سقوط کرد. جابر چفیه را از سر کنده بود و باقیماندهی بنزین را روی ساقههای نیشکر دور و بر میریخت و با فندک روشنشان میکرد. آتش در چشمهایش شعله میکشید.
زمان زیادی طول نکشید که صدای ترکیدن پوست اولین نیها را شنیدند. بوی سوختن شاخ و برگ نیشکرها فضا را پر کرده بود. لحظاتی بعد آتش به هر طرف رفته و لابهلای پارس سگها، داد و فریاد آدمها و شلیک تفنگ، صدای ترق ترق ترکیدن نیها از همهجا شنیده میشد.
نیشکرها بیامان میسوختند و دیوار آتش لحظه به لحظه به صف نیشکرهای پیش رو نزدیک میشد. با شنیدن نعرهی گرازی به خود آمدند. حیوان بزرگی، مثل گلولهی بزرگی از آتش یکباره از لای نیشکرها بیرون پرید. وحشتزده به هر سو میدوید و نعره میکشید. بوی موی کِزخوردهاش دماغ مردها را پر کرده بود.
جابر با دست جهت مخالف جانور را به سعد نشان داد و فریاد زد: «بدو! بدویم طرف کانال!»
سعَد با دیدن حجم آتش و نالهی حیوان مثل اینکه از خواب پریده باشد، سراسیمه برگشت و در کورهراه شروع به دویدن کرد. شعلههای آتش در مزرعه لهیب میکشید. حیوانات از ترس آتش به سمت بیرون مزرعه فرار میکردند. تعداد شلیک تفنگ و نعرهی گرازها بیشتر و بیشتر میشد. هر دو مرد هراسان میدویدند و با هر دم و بازدم، هُرم گرما سینههایشان را میسوخت.
سرفهکنان از نیشکرها بیرون آمدند، چند قدم که برداشتند، سعد لحظهای سر جایش خشکش زد. نگاهی به عقب سر انداخت و با تته پته گفت: «فکر کنم وقتی میدویدیم قمه از دستم افتاده باشه.» جابر ابتدا مکثی کرد بعد چفیه را از دور سر باز کرد و روی شانه انداخت. به بالای مزرعه نگاه کرد. آتش و دود بود که به آسمان میرفت. با همهی صورت خندید، رو به سمت کانال قدمی برداشت، شانهای بالا انداخت و داد زد: «فدا سرت سَعَد، فدا سر همهمون! حالا ببینم دیگه کیه جامون میارن!» و بعد لابهلای فحش بلندی، صدای قهقههاش در بین همهمهی سوختن مزرعهی شعلهور گم شد. مه کمکم از بین رفته بود و در بلندای آسمان، مهتاب پشت تاریکیهای دود گم شده بود.
اهواز ۱۴۰۲