عنکبوت

عنکبوت 

حامد شهیدی 

 

 

     سرم را می‌کنم توی آپارتمان و پشت هم‌ دو بار مانی را صدا می‌زنم، کفش در نیاورده وارد هال می‌شوم. اول از همه چشمم می‌افتد به شکم بزرگ‌ مانی که تی‌شرت کهنه‌ی طوسی رویش را پوشانده. دراز به دراز روی کاناپه افتاده و مثل همیشه توی خواب خرناس می‌کشد. دست‌ها و پاهای لاغرش چهار طرفش پخش شده‌اند. کنارش می‌نشینم روی کاناپه‌ی تکی خاکستری  و به ساعت قدیمی خانه‌ی پدری که موقع تقسیم وسایل، مانی برش داشته بود نگاه می‌کنم. حساب می‌کنم از لحظه‌ای که پیامش را دیدم یک ساعت و بیست دقیقه گذشته. نوشته بود «بیا پیشم مهدی، حالم خوب نیست.» بعد هم گوشی‌اش را خاموش کرده بود. از بطری خالی روی میز معلوم است که قبل از خواب خودش را حسابی ساخته است. به آشپزخانه می‌روم. توی این دو سالی که با سالومه است خانه‌اش را این شکلی ندیده بودم. چای‌ساز را روشن می‌کنم و نگاه می‌کنم به ردیف لیوان‌های کثیف و شیشه‌های خالی روی کانتر. مانی خرناس بلندی می‌کشد و دست چپش توی خواب بالا می‌پرد. توی یخچال به جز یک شیشه مربا چیز دیگری پیدا نمی‌‌کنم. چای کیسه‌ای را می‌گذارم توی لیوان آب جوش و به هال برمی‌گردم. لیوان چای، شیشه‌ی مربا و قاشق را روی میز می‌کوبم. شیشه مربا را دوباره محکم‌تر می‌کوبم، مانی خرناس می‌کشد. به دور و بر اتاق نگاه می‌‌کنم و می‌روم سراغ اُرگ قدیمی‌اش، همه‌ی حافظه‌ام را جمع می‌کنم و به زحمت یکی از آهنگ‌های قدیمی را که خودش یادم داده، می‌زنم. به نت دهم نرسیده مانی سرش را بلند می‌کند، مات و مبهوت نگاهم می‌کند. با دست چپ آب گوشه‌ی دهانش را پاک‌ می‌کند.

     «چطوری مهدی؟ کی اومدی؟ تو حلقت، این چیه سر صبح می‌زنی؟»

     آهنگ را ادامه می‌دهم و با ریتمش سرم را تکان می‌دهم. مانی سر جایش می‌نشیند و چشم‌هایش را می‌مالد، نور‌ از کنار پرده‌ی خاکستری افتاده روی سر بزرگ و کچلش و منعکس شده. از جا بلند می‌شوم، دست‌های لاغرش را بلند می‌کند و دور خودش می‌چرخد، به دور دوم نرسیده ولو‌ می‌شود روی کاناپه. ارگ ‌را ول‌ می‌کنم و سمتش می‌دوم.

     «چته؟ کله‌ی سحر اس دادی پا شو بیا حالم بده، اومدم دیدم مثل خرس خوابیدی.»

     دست‌هایش را روی چشم‌هایش می‌گذارد.

     «مغزم هنوز خاموشه جون مهدی. هیچی یادم نیست. بذار ویندوزم بیاد بالا.»

     شیشه خالی روی میز را نشانش می‌دهم با خنده می‌گویم.

     «معلومه، پس چی زر زده بودی که کم کردم؟»

     مانی دست می‌کند توی جیب شلوارکش و کلید کوچک‌ نقره‌ای را به طرفم پرت می‌کند.

     «با برادر بزرگت درست صحبت کن گوساله.»

     می‌خندد.
     «یادته هروقت که دعوامون می‌شد بابا این جمله رو بهت می‌گفت؟»

     با احتیاط درِ بوفه‌ی قدیمی مامان را باز می‌کنم و از پشت انبوه کتاب‌هایی که مانی به زور تویش چپانده شیشه‌ی آبی رنگی را بیرون می‌کشم و به دستش می‌دهم.

     «بیا بخور روشن شه. یادت بیاد چه مرگ‌ته. خونه‌ت چرا این شکلیه؟»

     آستین کوتاه تی‌شرت را روی صورت خشکش می‌کشد، چند قلوپ از شیشه می‌خورد. یادم آمد آخرین دکتر گفته بود تا وقتی که صبح‌ها ناشتا مشروب می‌خورد یعنی الکلی، معتاد به الکل. یک قاشق مربای پوره شده که نمی‌دانم چیست به دهانم می‌گذارم و با چای قورتش می‌دهم، طعم مرباهای مامان می‌آید توی دهنم.

     «آلبالوئه؟»

     مانی از جا بلند می‌شود، از کنارم که رد می‌شود می‌زند پشت گردنم.

     «چه می‌دونم چه گهیه، سالی پخته بود.»

     «داریم می‌خوریما الدنگ. گه چیه.»

     از توی دستشویی داد می‌زند:

     «یادم اومد، با سالی به هم زدم.»

 
     نگاه می‌کنم به تابلوی خاکستری که سال‌ها قبل مانی با مداد کشیده بود. اول دبیرستان بود و من پنجم ابتدایی. به خاطر فرار از مدرسه کتک سیری از بابا خورده بود. داشت جای کتک‌ها را می‌مالید که چشمش افتاده بود به دفتر مشق و مداد و خودکارهای من روی زمین. بعد گفته بود «نگاه کن این بزرگه که داره زوزه می‌کشه منم این کوچیکه تویی که داری عین بز نگاه می‌کنی ازم زوزه کشیدن یاد بگیری.» فقط قطره‌هایی را که از دندان‌های گرگ بزرگ‌ تا زمین ادامه داشت با قرمز کشیده بود، بقیه‌ی نقاشی خاکستری مدادی.

     گفته بودم «تو چی خوردی که دهنت خونیه؟» زمزمه‌ی زیر لبی‌اش را قطع کرده بود «یه بز خوردم.» نگاه کرده بودم به جای دست بابا روی صورتش.

     «کاش بابا رو می‌خوردی.»

     دست انداخته بود دور گردنم و محکم فشارم داده بود به خودش.

     «اونوقت باید این قرمزا رو قهوه‌ای می‌کشیدم.»

  
     مانی بشکن می‌زند.

     «کجایی، گفتم با سالی بهم زدم.»

     یک‌ قاشق دیگر از مربا را می‌گذارم توی دهانم.

     «دعواتون شده؟ خوب بودین که.»

     یک قلوپ از شیشه می‌خورد و «آخ» را محکم و کشدار می‌گوید. سالی را به خاطر می‌آورم، توی دو سال قبل چند باری اینجا دیده بودمش. متوسط قامت و عینکی. موهایش دو رنگ بود. نصف سیاه و بلوند. دیگر چیزی یادم نیست. شاید اگر جای دیگر دیده بودمش نگاه دقیق‌تری بهش داشتم. دست می‌انداخت دور گردن مانی گردنش را در دست می‌گرفت می‌گفت «تو رو خدا ببینش اونقدر مشروب خورده شده عین عنکبوت، شکم گنده و دست و پاهای لاغر.» صورتش را با صدا می‌بوسید: «عنکبوت خودمه.»

     مانی می‌گوید تمامش کردیم. نگاه می‌کند به صفحه‌ی گوشی‌اش.

     «جون مهدی مست بودم یادم نمی‌آد کی این پیام رو دادم. حالا خوب شد اومدی. اینا رو نخور بذار زنگ بزنم سوپر.»

     گوشی را از دستش می‌کشم.

     «خوردم. تو ام که اهل صبحانه نیستی.»

     گوشی را از دستم می‌گیرد. دست می‌کشم به موهای تنک یک اندازه روی سرش.

     «این شوید‌هام نگرفت که.»

     چشم‌های قهوه ای گرد بدون مژه‌اش گردتر می‌شود، دست می‌کشد به تار موها.

     «بابا یارو این کاره نبود.»

     با صدا می‌خندم.

     «یارو این کاره بود عزیز من. ژن کچلی بابا قوی‌تر از این حرف‌ها بود.»

     لب‌های درشت گوشتی کش‌ می‌آیند و بوی الکل از بین‌شان به صورتم می‌خورد.

     «راست میگی. هر چی سنم بالاتر می‌ره خودم می‌فهمم همه‌جوره دارم بیشتر شبیهش می‌شم.»

     دست می‌کشم روی بازوی لاغرش.

     «چته عنکبوت؟»

     یک لحظه حس می‌کنم چشم‌های گرد قهوه‌ای پر از اشک می‌شود.

     «سره چی مانی؟»

     یه قلوپ از شیشه می‌خورد.

     «سر این که دیگه همو نمی‌خوایم. پاشو یکی از این قرصام بده، یه چیزی داره تو سرم قل‌قل می‌کنه.»

     کشوی بوفه را بیرون می‌کشم و نگاه می‌کنم به همه‌ی قرص‌هایی که خودم برایش از داروخانه‌های شمال و جنوب شهر گرفتم.

     فکر می‌کنم چرا هیچ کدام‌شان جواب ندادند؟

     «از اون سبزه بده روش نوشته ده میل.»

     قرص را دستش می‌دهم، می‌خواهم آب بیاورم که شیشه را دوباره سر می‌کشد. تازه متوجه گودی زیر چشم‌هایش می‌شوم که سیاه‌تر از همیشه است.

     «بابا راست می‌گفت من یه تیکه گهم، فقط هم دارم گه می‌زنم.»

     می‌خندم.
     «همیشه می‌گفت من و ننه‌ت دو تا تپه گه پس انداختیم.»

     نگاه هر دو همزمان می‌رود سمت خون‌آشام مدادی روی دیوار، از بین دندان‌هایش دو تیکه قهوه‌ای آویزان بود یکی بزرگ‌تر یکی کوچک‌تر. می‌گویم «بابا کلا کلمه‌ی گه رو خیلی دوست داشت، این آخرا یه روز گفت ببین با قلبم چی کار کردین، همه‌ش شده فنر گهی.»

     با صدا می‌خندد.


     بابا که عصبانی می‌شد مانی داد می‌زد «بابا، فنر، حواست هست؟ دکتر گفت عصبانی شی در می‌ره.» بابا همیشه از گه سگ شروع می‌کرد و مانی را می‌بست به گه همه‌ی حیوان‌ها و پرنده‌ها و خزنده‌ها.

 
     مانی زل می‌زند به ارگ قدیمی‌اش.

     «گناهی نداشته. فکر می‌کنم همه‌ی معلم‌ها دوست دارن بچه‌هاشون دکتر شن. مثل پسرای اون همکارش، یادته؟ آقای قاسمی. چهار تا پسر داشت واسه این که بابا رو دق بدن تا آخری‌شون دکتر شدن نکبتا.»

     دوباره یه قلوپ از شیشه می‌خورد.


     روزی که مانی به بابا گفته بود دوست دارد آهنگساز شود اولین‌بار بود که بابا وسط داد زدن‌هایش دست گذاشت روی قلبش. بابا که از بیمارستان برگشت مانی رفت رشته‌ی تجربی.


     «کاش یه داداش دیگه ام داشتیم شاید اون دکتر می‌شد!»

     مانی شیشکی بست.

     «اگه شانس گه اون بود سومی ام می‌شد دزد. کار بابا به فنر اولم نمی‌کشید.»

     انگشتان نوچم را می‌کشم به لب‌هایم.


     «سالی چش شده مانی؟ چیکارش کردی؟»

     روی کاناپه ولو می‌شود.

     «یه بار از دیوار پشتی مدرسه فرار کردم برم سینما، دوم یا سوم دبیرستان یادم نیست، اون مرتیکه گه مدیرمون فامیلیش یادم نمیاد از دیوار کشیدم پایین و بردم تو دفتر، یکی تازه سینی چای رو گرفته بود جلوی بابا. عادت داشت بین کلاس‌هاش سه چهار تا چای پررنگ بخوره. مدیر گفت «آقای رضایی بازم آقازاده داشتن از مدرسه فرار می‌کردن» دستش رو دیدم که لرزید، چای رو برگردوند تو سینی.

     آخرین شماره‌ی مجله‌ی فیلم را از صندلی برمی‌دارم. ورق می‌زنم. گلزار خمیردندان ناآشنایی را تبلیغ می‌کند.

     «خب؟»

     مانی دست‌های پر مویش را روی شکمش می‌گذارد.

     «هیچی. اون روز تنها باری بود که دلم براش سوخت، چای نخورده رفت سر کلاس بعدیش.»

 

     مانی که اولین تجدید را آورد بابا ارگ‌اش را جمع کرد گفت «دیگه کلاس‌های غیر درسی تعطیله.» مانی نشست، جای خالی ارگ‌اش روی زمین، آهنگی را با سوت زد.

     چند تا از مجله فیلم‌هایش را گذاشتم توی بغلش.

     «اینارو تونستم برات نجات بدم.»

     لب‌های گوشتی آویزانش کمی بالا آمد.

     «مال خودت.»


     می‌گویم «شماره‌ی سالی رو بده بهش زنگ بزنم.»

     زل زده به سقف.

     «نه بابا تموم شد دیگه، زنگ زدن نداره. حالا خوبم، خواستی برو.»

     دست دراز می‌کنم و از شیشه، مشروب می‌ریزم توی لیوان خالی چای‌ام، جرعه‌ی اول را با یک قاشق مربا قورت می‌دهم. نگاهم می‌کند.

     «اوضاع کاریت خوبه مهدی؟»

     جرعه بعدی را بدون مربا می‌خورم.

     «بد نیست، پول مول لازم داری بگو.»

     دست می‌کشد روی سر بدون مو.

     «نه بابا، تو‌ خوب باش به قول بابا ما که گهی نشدیم.»


     با مامان ناهار می‌خوردیم. زنگ زده بودند که تو مدرسه حال بابا بد شده، از یکی از همکارهاش شنیده بود مانی تو عروسی‌ها ارگ می‌زند. بابا که از بیمارستان مرخص شد یک فنر تو قلبش بود.


     مانی دست می‌زند و شیشه را بغل می‌کند.

     «یکی از بچه‌ها رفته تو کار لوازم پزشکی. از اون فنرای بابا هم میاره از اون‌ور. می‌دونی قیمتش چنده؟ زودتر می‌دونستم قبل چال کردنش فنرا رو درمی‌آوردم.»

     دختری که نمی‌شناسمش با دندان‌های زیادی سفید از توی مجله بهم لبخند می‌زند.

     «خراب نشدن که؟ جنس‌شون چی بود؟ بریم درآریم؟»

     چشم‌های گرد زل می‌زند به من، چشمم می‌افتد به طرح مدادی دو تا آدم روی صفحه‌ی آخر مجله عین هم، یکی کوتاه‌تر یکی بلندتر، هر دو تاس بدون چشم و ابرو‌ ‌‌‌‌‌جای قلب یکی‌شان دو تا فنر.

     «پفیوز!»

     لب‌های گوشتی کش‌ می‌آیند و صدای خنده پخش می‌شود در اتاق. فکر می‌کنم کاش دوباره با سالی اوکی شود، با سالی که بود همیشه این‌طوری می‌خندید. زل می‌زنیم به هم.

     «فکر کنم فنرای بابا رو خودم لازم دارم، نه برا قلبم برا...»

     دست می‌کشد به زیپ شلوارکش.

     می‌خندم.

     «آره دو تا بود دیگه می‌تونی بذاری زیرشون میارنش بالا.»

     لب‌های گوشتی دوباره آویزان می‌شود.

     «نه دیگه از اون‌هام کاری بر نمیاد.»


     دو سالی بود که اسم مهندسی من حال بابا را بهتر کرده بود، کم و بیش با مانی هم حرف می‌زد، کار فروش مشروب مانی را که به گوشش رساندند فنر قلبش شد دو تا. مانی که الکلی شد بابا افسرده شد. مانی هر بار لیوانش را بالا می‌برد آرام می‌گفت به سلامتی فنر سوم. بابا قبل فنر سوم تمام کرد.


     نگاه می‌کنم به نقاشی مدادی پشت سرش، طرح محو دو تا آدم یکی بزرگ‌تر یکی کوچک‌تر. گفته بود گیر کردیم تو طوفان شن، همه‌جا یکدست خاکستری. پرسیده بودم من و تو ایم؟ جواب نداده بود.

     دست می‌گذارم روی شانه‌اش.

     «سالی برا همین ولت کرده؟»

     شانه‌اش را بالا می‌اندازد.»

     «کاش ولم می‌کرد.»

     دست می‌کند توی جیب شلوارکش و گوشی‌اش را سمتم پرت می‌کند.»

     «اس‌ام‌اس آخر سالی رو بخون، دو شب پیش فرستاده.»

     می‌زنم روی اسمش.

     «ماری اسم اون قرص که گفتی مواقع اورژانسی بخورم چی بود؟ زود بگو گه زدم.»

     دوباره زل زده به سقف. می‌پرسم «ماری کیه؟»

     سعی می‌کند لبه‌ی شیشه را روی لب‌هایش تنظیم کند.

     «دوستش، مریم داروسازه.»

     دوباره پیام را می‌خوانم.

     «خب؟»

     لب پایینی از زیر لبه‌ی شیشه آویزان مانده بیرون.

     «خیلی وقته کاری ازم برنمیاد مهدی.»

     از جایش بلند می‌شود و شیشه را روی میز می‌گذارد.

     «اون شب اصلاً سالی پیشم نبود، معلومه با کس دیگه بوده اشتباه فرستاده.»

     همه‌ی پرده‌ی خاکستری را می‌کشد کنار پنجره، نور می‌پاشد روی فرش کهنه‌ی خانه‌ی بابا که چند سالی است کف خانه‌ی مانی جا خوش کرده است.

     «پاشو بقیه اون آهنگو بزن. مستم، می‌خوام برقصم.»

     می‌ایستم پشت ارگ قدیمی.

     «بذار باهاش حرف بزنم مانی، شاید داری اشتباه می‌کنی.»

     بدون آهنگ دست‌هایش را بالا گرفته و می‌رقصد. نور افتاده روی سر بدون مو.

     «یادته بابا چی می‌گفت؟ گه رو هیچ‌وقت همش نزن.»

     می‌چرخد و نور طلایی پخش می‌شود روی سرش.


     ظهر تابستان بود، مامان کارنامه‌ی مانی را گرفت سمت بابا. از همان‌جا که ایستاده بودم می‌توانستم ردیف بیست‌های کارنامه را ببینم. مانی تازه از کلاس ارگ برگشته بود. بابا با صدا خندیده بود و با دست کوبیده بود پشت مانی.

     «تو یه گهی می‌شی بچه. بشین بزن، این کارنامه رقصیدن داره.»

     مانی ارگ زده بود و دست‌های پر موی بابا توی هوا چرخیده بود. نور طلایی از پنجره افتاده بود روی سر بدون موی بابا.

 

سبد خرید