باغِ جاناتان

باغِ جاناتان 

سمیرا قاسمعلی 

 

 

     لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد. سه نقطه و درامتداد آخرین نقطه کنار دیوار سیمانی که با پیچک پوشیده شده بود، رضا عصا به بغل سوار بر بالابر نیم‌نفره‌ای پایین می‌رفت.

     ما، من سیما و رها از پله‌های مارپیچی که در سراشیبی ورودی باغ چاله، چاله حفر شده بود، پایین رفتیم.

     هوا گرم بود و سمفونی جیرجیرک‌ها با رقص سنجاقک‌ها که روی پوسته‌ی نازک آب رودخانه نقطه‌چین می‌انداخت، مثل مخدری در لوله‌های رگ فرو می‌رفت و نشئه‌ات می‌کرد.

     کنار رودخانه آلاچیقی دوطبقه با تخته‌های پهن موریانه‌زده سر هم شده بود که با هر وزش باد میخ‌هایش یک دور درجا می‌چرخیدند و بعضی‌هایشان تا نصفه بیرون زده بودند.

     سنتی‌ها و صنعتی‌ها گوشه‌ی باغ کنار آتش نیمه‌خاموشی نشسته بودند می‌خواندند: «این بازی زمونه‌س آخه منم جوونم»  

     آرشه را می‌کشیدند و تریاک بلوچی را دود می‌کردند و می‌خواندند: «بزن فندکو زیرش بکن با این لب بی‌نظیرش» و شیشه‌ی آشپزخانه‌ی علی گرایلی فوک فوک مثل مهی در هوا پخش می‌شد. سمیه دوست‌دختر چهل‌وپنج ساله‌ی جاناتان هم بود. هربار که او را در جمعی می‌دیدی صورتش را زاویه داده بود از هر طرف که نگاهش می‌کردی اجزای صورتش دراز و کشیده بود و اگر زاویه را از خدمت ریاضیات بیرون می‌آوردی و در خدمت زیباییات قرار می‌دادی صورت او یک مثلث متساوی‌الساقین بود. به هر جهت زیبا بود زیبا بود به هر جهت و این دقیقاً باب میل جعفر هشتاد ساله با دندان‌های شطرنجی بود که بعد از دو سال اقامت در آمریکا به عنوان لـله‌ی برادرزاده‌اش به جاناتان تغییر اسم داده بود.

     کوله‌هایمان را در طبقه‌ی اول آلاچیق گذاشتیم و هرکدام گوشه‌ای از کار را به دست گرفتیم. رها موهای جوگندمی‌اش را با عینک دودی بالای سرش جمع کرده با شلوارک هاوایی سبزش لابه‌لای درخت‌ها دنبال هیزم می‌گشت. گاهی مثل آفتاب‌پرست گم می‌شد و استتار می‌کرد و وقتی که دوباره پیدایش می‌شد و او را می‌دیدم دلم قنج می‌رفت و قلبم می‌لرزید. سیما نوشیدنی‌ها را در سبدی در آب رودخانه می‌گذاشت و مدام موهای چتری وزخورده‌اش را از روی صورتش کنار می‌زد و رضا عصا به دست روی صندلی زهوار در رفته‌ای نشسته بود و به حسین آقا نگاه می‌کرد. کارگر جاناتان با قدی کوتاه که کلاه ماهوتی‌اش تا پشت گردن آفتاب‌سوخته‌اش کشیده می‌شد و شبیه لی‌لی‌پوتی‌ها بود سیگاری به لب داشت و مدام چنگکی را در گوشه و کنار باغ فرو می‌کرد.

     بعد از اینکه بساط را روی میز چوبی پایین آلاچیق چیدم و مطمئن شدم چیزی کم و کسر نیست به‌جز بال‌های کبابی که زیر دست رها تا نیم‌ساعت دیگر آماده می‌شد از پله‌های سیمانی که به‌اندازه‌ی پهنای یک پای مردانه بود و جدای از آلاچیق چوبی به شکل ناهنجاری، کج و نافرم ساخته شده بود و بیشتر شبیه پله‌های قبرهای چند طبقه بود با ترس و لرز بالا رفتم تا عکس سلفی بگیرم طوری ایستادم که رودخانه که از دل جنگل پیچ می‌خورد بالای سرم قرار می‌گرفت و در همان حال چند عکس از پروانه‌ی زردی که این‌طرف و آن‌طرف می‌پرید گرفتم و چون فاصله‌اش دور بود و من ترجیح می‌دادم که کمتر حرکت کنم مبادا آلاچیق زیر پاهایم فرو بریزد، دوربین را روی پروانه زوم کردم، همزمان با حرکت بال‌هایش روی یکی از ستون‌ها چند رشته موی بلوند لای میخ‌طویله‌ای گیر کرده بود و در باد تکان تکان می‌خورد با خودم گفتم حتماً که جاناتان با ایکس یا ایگرگ زنی را با موهای بلوند اینجا به ستون چسبانده و در ادامه‌ی ماجرا یک عشقبازی سرپایی کرده‌اند و زن حتماً که قدش بلند بوده است جایی که موها گیر کرده بود یک سر و گردن از من که قدم صدوهفتاد بود بالاتر می‌رفت و چند لکه‌ی سیاه روی چوب مانده که شاید پوستش به میخ گرفته و خراش برداشته و خون آمده و رژ لبش پخش شده و موهایش پریشان شده و یک نفر صدای‌شان زده و هول‌هولکی از پله‌ها پایین رفته‌اند و سر میز نشسته‌اند همه به او نگاه کرده و در دل خندیده‌اند. از پله‌ها پایین آمده و به سمت توالت انتهای باغ رفته که سر و وضعش را مرتب کند حتماً اجابت مزاجی هم کرده است همان موقع یک مار نیشش زده جیغ کشیده ولی کسی صدایش را نشنیده است و همان‌جا افتاده و موبایلش را در کیفش جا گذاشته، زنگ زده‌اند و جواب نداده، به دنبالش رفته‌اند و جنازه‌اش را در توالت پیدا کرده‌اند. از آن روز به بعد هر روز حسین آقا چنگکی را در زمین فرو می‌کند و به دنبال خمره‌های شراب می‌گردد. می‌خواهد مطمئن شود که جنازه کاملاً پوسیده و تجزیه شده است.

     به دندانه‌های چنگک موی بلوند چسبیده، موی بدن یک سگ پامر بود!؟ حسین آقا می‌گفت موهای بدن پانی خیلی ریزش دارد، همه شاهد بودند رودخانه بیشتر، الان که دقت می‌کنم، رودخانه شبیه موهای بلوند تاب‌خورده‌ای است که بالای سر زنی که مرده روی زمین لابه‌لای شاخ و برگ‌ها پیچ خورده و همان‌طور خرکشش کردن و درست مثل خمره‌های شراب چالش کرده‌اند به موهایش برگ خشک، فیلتر سیگار و تکه‌های بال پروانه چسبیده بود.

     زنی میانسال با موهای بلوند که البته می‌خواهم بگویم موهای زرد عقدی همین الان در باغ حضور دارد آنقدر مشروب خورده که دم به دقیقه از جا بلند می‌شود در گوشه‌ای بالا می‌آورد به چند رشته مو دست می‌زنم پلاستیکی است مثل موی عروسک و مثل کش قیطانی کش می آید این زن بدمست موهایش مصنوعی است درست مثل صورتش که متساوی‌الاضلاع است.

     به دور از صنعتی‌ها و سنتی‌ها کنار رودخانه دور میز چوبی روی کنده‌های درخت نشستیم، من رها سیما و رضا، برای من و سیما به اندازه‌ی نیم پیک انگل‌کشی بس بود، رها و رضا با جاناتان و سمیه و زنی که موهایش بلوند بود و قلیان به دست از میان صنعتی‌ها به جمع‌شان اضافه شد، گرم گرفته و سلام سلام می‌کردند می‌خوردند و می‌خندیدند، زن بلوند، رژ لبش روی صورتش پخش شده بود گلویش خراش برداشته و تکه‌ای از بال پروانه لابه‌لای موهایش بود، از بالای آلاچیق پایین آمده بود؟ از جایی آخرباغ؟

     همه نگاهش می‌کردند و یواشکی می‌خندیدند.

     کله‌ام داغ است سیگارمی‌چسبد.

     حسین آقا داد می‌زند خم می‌شود با دست به جان خاک می‌افتد و خمره‌ای را بیرون می‌کشد یکی از پنج خمره‌ای را که پارسال در باغ چال کرده بود.

     جاناتان از پیدا شدن خمره‌ی شراب خوشحال است.

     پارسال همین موقع‌ها زنی با موهای زرد عقدی در توالت مُرده بود.

 

نوشته های اخیر

دسته بندی ها

سبد خرید