درست شبیه مریم من

درست شبیه مریم من
  درست شبیه مریم من مریم سعیدی          من آنجا بودم. همان عصر شهریور. هوا رو به تابستان داشت و خورشید رو به غروب. من آنجا بودم. با یک کیف رو دوشی بزرگ مشکی. با یک کیسه‌ی پلاستیکی سفید که پیرهن چارخانه‌ی جدید علی داخلش بود. این چهارمین روز بود که دم‌دمای ظهر تعطیل می‌کردیم. بیشتر مانده بودم که کادوی تولد علی را بگیرم. می‌خواستم قبل شلوغی خانه …
ادامه مطلب

چکاوک‌ها

چکاوک‌ها
چکاوک‌ها ابوالفضل آقایی‌پور     بابا      تقریباً دو ‌سه‌ ماهی می‌شد که بابا شب‌ها دیر به خانه می‌آمد. کارفرمای جدید دستمزدش را مدام عقب می‌انداخت و او هم انگار دیگر توان و روی رو‌به‌رو شدن با ما را نداشت. شب‌ها تا جایی که می‌شد منتظر می‌ماند بلکه من و مامان به خواب برویم و بعد بیاید، اما ما هم کوتاه نمی‌آمدیم. نگرانش بودیم و تا جایی که می‌شد بیدار …
ادامه مطلب

قصه

قصه
قصه عاطفه شفیعی     بله باس قصه بگم ولی نه قصه‌ی شهر پریا. قصه خوبه راست باشه قاطیش حالا اون لالوها جا می‌کنیم‌تون پریا، اما خب قصه‌ی من قصه‌ی اونجا که آدماش راه می‌رن مست و پاتیل، هابیل و قابیل، بی مو و با مو... بله اونجا که کمدا صدای وزوز می‌دادن لباسا بوی یه‌دندگی. چاره چیه چاره کجاس کی می‌دونه این چاره کجاس... می‌خوام بگم از اونجایی که …
ادامه مطلب

عشق موثق

عشق موثق
  عشق موثق نیلگون عسکری     بعد از کار، با هول و ولا، بی‌خبر رفت درِ خانه‌ی پونه. جیپ نارنجی‌اش را جلوی ساختمان زرد رنگ قدیمی پارک کرد. همان ساختمان بدقواره‌ای که بیشتر شبیه متل‌های زهوار دررفته‌ی بین‌راهی بود.      این چند روزه دل‌‌آشوب بدی افتاده بود به جانش.      مثل همیشه دور و برش را درآن محله‌ی گانگسترنشین اسکن نکرد. دیگر توجه نکرد به چند آپارتمان لانه‌زنبوری که …
ادامه مطلب

مرد

مرد
مرد شیما زحمتی          صدای ناله‌ی سگ میاد، اونم نه یکی دوتا،      روبه‌رویی خیلی اعصاب خورد کنه، یه لبخندِ کجِ مضحک گوشه‌ی لب‌شه، ازون خنده‌ها که می‌گه شانس آوردی، هرجایی بودی جز اینجا ترتیب‌تو داده بودم. یه دستش چسبیده به دست سربازه یه دست دیگه‌ش‌ دور صندلی، دو تا پاهاشو از هم باز کرده و سرشو تکیه داده به صندلی.      هفت نفر بیشتر نیستیم. هر چند …
ادامه مطلب

به مرجان بگویید عشقش ناصرِآقا فرج را کشت!

به مرجان بگویید عشقش ناصرِآقا فرج را کشت!
  به مرجان بگویید عشقش ناصرِآقا فرج را کشت! محمد لَله‌گانی دزکی     آن بابایی که آن بالا نشسته و می‌نویسد چه هتکی از خود جَریده است برای گوراندن و به گه کشیدن یک مشت زندگی که اگر این‌طور هم نمی‌نوشت، در نهایت خودمان به همین شولات ختمش می‌کردیم.       و: قرین رحمت باشد کسی که گفت: «تو دعوا مشت اول رو تو بزن.» که مشت‌های اول‌ نزده ماتحت …
ادامه مطلب

بزرگراه

بزرگراه
بزرگراه نازنین کارگشا     با آخرین پکی که به سیگارش زد، نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست. ته‌سیگار را از پنجره به بیرون انداخت، خواست گسی دهانش را با قهوه‌ای که سر شب خریده بود پاک کند، قهوه سرد شده بود، دهانش را پر کرد از قهوه و قرقر کوچکی کرد و قورت داد. از آینه بغل نور چراغ‌های کامیون عقبی ریخته بودند روی صورتش. سرش را تکیه …
ادامه مطلب

کلاه

کلاه
کلاه هاتف صادقی طهرانی     ساعت شش بعد از ظهر در اتوبان همت، نرسیده به خروجی مدرس جنوب با سرعت از روی یک کلاه رد شدم.      به آینه بغل نگاه انداختم، کلاه، کلاه پسرم بود و شاید کلاهی شبیه به کلاه پسرم. در تمام مسیر چندین بار از ذهنم گذشت نکند تصادف کرده باشد، نکند دزدیده باشندش، او کوچک است، کاش زودتر از شرکت بیرون می‌زدم، این سوزان …
ادامه مطلب

بال پروانه

بال پروانه
بال پروانه  الهام شعبان‌زاده      می‌ایستم جلوی آینه، دست می‌کشم روی صافی شکم و نگین روی ناف، تاپ و مانتو را می‌پوشم.      صدای فریاد توی راه‌پله می‌پیچد: «مردک منتظرته.»      از جلوش بی‌تفاوت رد می‌شوم. حالم ازش به هم می‌خورد. ما را مهمان این و آن می‌کند و خداتومان به جیب می‌زند.      جلو در پراید لکنته با شیشه‌های دودی پارک است. می‌زنم روی شیشه، کمی خودش را …
ادامه مطلب

درخت مهاجر

درخت مهاجر
درخت مهاجر مسعود یوسفی          - نه، من که ندیدم اما مهتاب گفت که لحظه آخر دیدتش.      - مهتاب؟      - آره، همون دوستش که آخرین بار برای خداحافظی اومده بود.      - اونم باهاش بود؟ فکر می‌کردم یه چیزی باید بین‌شون باشه آخه نگاه‌شون داد می‌زد عاشق هم هستن. مونده‌م چرا چیزی به ما نگفتن.      - جوان‌های امروزی رو که می‌شناسی، فکر می‌کردن هنوز زوده، …
ادامه مطلب

نوشته های اخیر

قصه

مرد

دسته بندی ها

سبد خرید