ادامه مطلب
صبح سگی

صبح سگی مهسا فرهادیکیا «من دیگه نمیدونم چیکارش کنم. خودت بیا جمعش کن.» زهره این را گفت و بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد. مادرشان را میگفت. باید میرفت و مادر را جمع میکرد. ساعت یک ربع به شش صبح بود. «یک، دو، سه، چهار...». ده تا نفس عمیق کشید. بلیط را از کجا میگرفت؟ نه! اول باید تکلیف کارش را معلوم میکرد. قلبش یک آن جا …











