ادامه مطلب
یک داستان تقریباً جنایی

یک داستان تقریباً جنایی فائزه بهارلو من میتوانم ذهن آدمها را بخوانم، میتوانم به هرجایی سرک بکشم. به هر اتاقی، پشت هر میزی، داخل هر آدمی، داخل سلولهای هر مغزی، چون روحم. روح همان دختری هستم که اینروزها زیاد میبینید؛ با مقنعه، عکس را موقع ثبت نام دانشگاه همانجا توی دانشگاه انداختم. عکس فوری، پشت صفحه قرمز، چشمهای وغ زده، لبهای بیرنگ، شبیه روح. همان دختری …
















