ادامه مطلب
گمشده بر دوچرخ

گمشده بر دوچرخ علی زندیهوکیلی کبریت میکشد. آتشِ گوگرد و چوب، دستهای روغنی و صورتش را روشن میکند؛ صورتش تازه باز به ریش نشسته. آنقدر آرام است که همۀ آنهایی که از او فراریاند برایم قابل درک میشوند. پا عوض میکند. با سرتکانَکی رضایتش را نشان میدهد؛ شاید از امشب و شعرهایی که با هم ساختیم. اولش گفت «بنویس یک تکه... یک تکه از گذشته را آوردهام …















