ادامه مطلب
درست شبیه مریم من

درست شبیه مریم من مریم سعیدی من آنجا بودم. همان عصر شهریور. هوا رو به تابستان داشت و خورشید رو به غروب. من آنجا بودم. با یک کیف رو دوشی بزرگ مشکی. با یک کیسهی پلاستیکی سفید که پیرهن چارخانهی جدید علی داخلش بود. این چهارمین روز بود که دمدمای ظهر تعطیل میکردیم. بیشتر مانده بودم که کادوی تولد علی را بگیرم. میخواستم قبل شلوغی خانه …
















