ادامه مطلب
من سالوادور را نکشتم

من سالوادور را نکشتم مریم منوچهریان یک نفر توی گوشم مدام وِز وِز میکرد. اغلب شبها صدا بلندتر میشد. آرزو میکردم هیچوقت شب نشود. فرشید هر شب بالشتش را توی بغلش جمع میکرد. وقتی از اتاقمان بیرون میرفت، با صدای خستهای زیر لب فُحش میداد و میگفت: «کاش اون گوشای لعنتیتو گِل میگرفتم.» وقتی از من دور میشد صدایش را میشنیدم که میگفت: «به ارواح خاک بابام …