صبح سگی

صبح سگی
صبح سگی   مهسا فرهادی‌کیا     «من دیگه نمی‌دونم چی‌کارش کنم. خودت بیا جمعش کن.» زهره این را گفت و بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد. مادرشان را می‌گفت. باید می‌رفت و مادر را جمع می‌کرد. ساعت یک ربع به شش صبح بود. «یک، دو، سه، چهار...». ده تا نفس عمیق کشید. بلیط را از کجا می‌گرفت؟ نه! اول باید تکلیف کارش را معلوم می‌کرد. قلبش یک آن جا …
ادامه مطلب

روی بال هواپیما

روی بال هواپیما
  روی بال هواپیما   مهرداد متقّی     نشسته بودم روی بال یه هواپیمای غول‌پیکر، نمی‌دونم چی بود. ولی فکر کنم دوطبقه بود. بین دو موتور نشسته بودم و پاهام آویزون بود. نوک انگشت‌های پاهام رو می‌دیدم. لاک زده بودم، یه لاک قرمز وینستونی خوش‌رنگ. انگشت‌های پام توی یه مه غلیظی که با سرعت بهش می‌خورد ناپدید می‌شد. ساق پاهامو خوب ورنداز کردم، که مبادا مویی، پشمی چیزی مونده …
ادامه مطلب

شاخ کرگدنی که سقط شد

شاخ کرگدنی که سقط شد
شاخ کرگدنی که سقط شد   ساهره رستمی          کش سفید را دور انگشت دست راستش انداخت و با دست چپ موهایش را دم‌اسبی جمع کرد و کش را انداخت دور دسته‌ای که توی دستش جمع کرده بود و دو دور کش را  دور موهایش تاباند، دور سوم اما به نظر سخت‌تر و سفت‌تر از قبل شده‌بود، کش را کشید و بیشتر تقلا کرد. انگشت اشاره‌اش بین کش …
ادامه مطلب

برکت

برکت
 برکت   علیرضا جاویدی       زن نشست و در را بست.      مرد گفت: «کجا برم؟»      زن گفت: «بنداز تو بولوار. چهارراه رو برو سمت کوه».      هوای ماشین دم‌کرده، شیشه‌ها بخارگرفته و صندلی‌ها مسافرخورده بود.      زن گفت: «مثکه می‌خواد بارون بیاد.»      مرد گفت: «بارونم فقط کثافته. دیگه برکت نداره.»      زن گفت: «چرا داره. وقتی بارون می‌آد مشتری بیشتر می‌شه.»      مرد چیزی نگفت. …
ادامه مطلب

برخوردِ نزدیک

برخوردِ نزدیک
  برخوردِ نزدیک   زویا صالح‌پور       من هیچ‌وقت به میدان محسنی نرسیدم. افتادم توی یکی از آن ون‌های بزرگ که بوی چرم می‌داد و شیشه‌هایش دودی بود. شبِ قبلش رسیده ‌بودم تهران. بعد از چند سال. مامان می‌خواست لقمه نان سنگک و مربای بِه بچپاند توی دهانم. گفتم: «میرم این اطراف یک گشتی بزنم.» می‌خواستم بروم فروشگاه لباسِ هنرپرداز که نبشِ میدانِ محسنی بود. مامان گفت: «نذر …
ادامه مطلب

فندق تلخ

فندق تلخ
فندق تلخ   کامیار رهنما راد       ۴:۲۳ بامداد. درد. شب درد. صبح درد. مغزش پتک می‌زنه تو چشش. انگار شب قبلش تا خرخره عرق زده آب نخورده. ولی اونکه روز قبل نه عرق زد، نه سیگار، نه سیگاری. فقط غذای گیاهی و چای سبز. شاید برا همینه. شاید سیگاری‌لازم شده. شایدم قرص توی کشو. قرصی که شیرینی شکر و خنکی نعنا رو می‌زنه تو رگ‌های داغش. صد …
ادامه مطلب

هزار و یک چشم

هزار و یک چشم
هزار و یک چشم   حسین آبکنار   خیلی عجیب است یک نفر را فقط به خاطر اضافه کردن یک صفحه به کتابی قدیمی دست‌بند بزنند و زندانی‌اش کنند. اما این اتفاق را یکی از دوستان قدیمم مرتضا تربیت، نوۀ محمدعلی خانِ تربیت بنیان‌گذار کتابخانۀ ملی رشت، برایم تعریف کرد. وقتی از ترسِ بارانی که از دیشب همان‌طور یکریز می‌بارید، بی‌هدف وارد چایخانۀ زیباسرا شدم دیدمش که مثل موش آب‌کشیده گوشه‌ای نشسته و …
ادامه مطلب

نوشته های اخیر

قصه

مرد

دسته بندی ها

سبد خرید