ادامه مطلب
یک زندگی معمولی

یک زندگی معمولی پویا گویا ساعت شش و پانزده دقیقهی صبح است. از چند خیابان پایینتر صدای تیراندازی میآید. با وحشت از خواب پریدهام و چند ثانیه طول میکشد که هوش و حواسم برگردد. تیراندازی جسته و گریخته چند دقیقهای ادامه دارد. سابقه ندارد، اینجا محلهی ساکتی است. محلهی ساکت و خنثی. هیچ چیز در این کشور برایم مهم نیست. حتی کنجکاوم هم نمیکند. توی …
















